رمان کامل آبنبات چوبی

رمان – ♥ 201 – رمان آبنبات چوبیرمـــانــ رمــان رمــانـــرمانآبنبات چوبی 4♥رمـــانــ رمــان رمــانـــ♥دانــلــود … رمان آب نبات چوبی | دانلود روز | دانلود فیلم و سریال … دانلودرمان آبنبات چوبی برای موبایل وکامپیوتر … رمان آبنبات چوبی کامل | دانلود روز | دانلود فیلم و … رمان آبنبات چوبی قسمت6 مطالب رمان اب نبات چوبی قسمت پنجم – جدیدترین و … مطالب متن کامل رمان اب نبات چوبی – جدیدترین و … دانلود رمان آبنبات چوبی رمان آبنبات چوبی قسمت9

رمان آبنبات چوبی قسمت آخر
روی صندلی اطاق انتظار نشسته بودم و به پوتین قهوه ای رنگم نگاه می کردم. فکرم درگیر بود. خوشحال بودم که بچه ای در کار نبود، اما جمله ی رامین ذهنم را حسابی مشغول کرده بود. گفته بود چرا بچه دار نمی شوم. آب دهانم را قورت دادم، نکند واقعا بلایی بر سرم امده بود، من سابقه ی سقط جنین داشتم، با این همه ضربه و کتکی که از داوود و بعد از آن از رامین بر تن و بدنم فرود آمده بود، بعید نبود که ناقص شده باشم. بغض بدی در گلویم جا خوش کرد. اصلا هدف خدا از خلقت من چه بود؟ این که به دنیا بیایم و زجر بکشم و بدبختی بر سرم ببارد؟با ضربه ی آرام دست رامین به پهلویم، چشم از پوتینم گرفتم و سرم را بلند کردم و به او خیره شدم. سرش را خم کرد و به آرامی گفت:-فکرتو مشغول نکن، چیزی نیست، میریم تو دو تا قرص میده خوب میشیدلخور نگاهش کردم:-من یه سقط جنین داشتم، داوود منو کتک زده بود، از دست اون خلاص شدم، افتادم گیر تو که الان پنج شش ماهه داری کتکم می زنی،لبهایم را روی هم فشار دادم:-نکنه ناقص شده باشم؟کمی نگاهم کرد، نگاهش دلسوزانه بود، دستم را در دست گرفت:-ناقص نشدی، این حرفو نزن، تو هم می تونی مامان بشیدستم را از دستش بیرون کشیدم، صدایم می لرزید:-اگه ناقص شده باشم؟دوباره دستم را در دست گرفت:-ناقص نشدی، این حرفو نزن،با همان صدای لرزان گفتم:-اکه نتونم بچه دار شم، اونوقت…حرفم را قطع کرد:-نه، اگه بچه دار نشی هم ولت نمی کنمصدی منشی مرا به خود آورد:-خانم ابراهیمی، بفرمایید داخل خانمرامین از روی صندلی بلند شد و با لبخند منتظر شد تا من هم از روی صندلی بلند شوم. به چشمانش نگاه کردم، چشمانش غمگین بود، می خواستم جمله ام را کامل کنم،می خواستم بگویم “اگه بچه دار نشم، دیگه به دردت نمی خورم”نشد که بگویم…نشد………………..دکتر جوان و خوش رو اخم کوچکی کرد و رو به من گفت:-چند وقته ازدواج کردی؟آه کشیدم:-پنج، شش ماههلبخند زد:-با گذشت پنج شش ماه که نمیشه گفت کسی باردار میشه یا نمیشهو نگاهی به رامین انداخت:-اذیتش می کنی؟ بهش میگی من بچه می خوام؟رامین اخم کرد:-حالا بچه دار هم نشه، مگه چی میشه؟دکتر جوان سری به نشانه ی تایید تکان داد:-چقدر خوب، آفرین به این طرز فکربه میان حرفش پریدم:-خانم دکتر نزدیک دو سال پیش سابقه ی سقط جنین داشتم، ینی در حال حاضر ازدواج دوم منه، دو سال پیش سقط داشتمسری تکان داد:-چرا سقط کردی؟اخم کردم، یادآوری خاطرات تلخ گذشته، هیچ وقت برایم خوشایند نبود:-همسر سابقم کتکم زد، جنین دو ماهه ام سقط شدو با ناراحتی نفسم را بیرون فرستادم.-بعد از اون دنبال درمان رفتی؟ اصلا رفتی دکتر معاینه ات کنه تا ببینه چه اتفاقی افتاده؟سرم را به نشانه ی “نه” بالا فرستادم:-نه خانم دکتر، من رفتم دنبال کارهای طلاقم، بعد از اون هم که خونه ی پدرم بودم تا پنج ماه پیش که دوباره ازدواج کردمباز هم سری تکان داد:-پنج شش ماه نمی تونه نشون دهنده ی ناباروری باشه، اما شما باید بعد از سقط چکاپ می کردیدکتر جوان یک نفس حرف می زد، نمی دانست که من بدبخت پولی نداشم تا چکاپ کنم، پدر بیچاره ی من که درامد آن چنانی نداشت.-هنوزم دیر نشده، برات آزمایش می نویسم و سونوگرافی و عکس رنگیرو به رامین کرد:-برای شما هم همینطورصدای رامین را شنیدم:-مدام استفراغ میکنه و بالا میاره اون نشونه ی چیهدکتر چشمانش را ریز کرد:-عصبیه؟و رو به من کرد:-آره؟ عصبی هستی؟ اضطراب داری؟ فکرت مشغوله؟مجال نداد تا چیزی بکویم، با نگاه مهربانی ادامه داد:-چرا نگرانی؟ چیزی نیست، شوهرت که بهت فشار نمیاره، هنوز هیچ چی مشخص نیست، بعضی وقتها وقتی زنی از حد اضطراب داشته باشه، نمی تونه باردار بشه، ریلکس باش، ببین شوهرتم میگه بچه نباشه مهم نیست، چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟ مگه بچه نمی خوای؟ آروم باشاو حرف می زد و نمی دانست که من در چه برزخی دست و پا می زنم، نگران بودم نکند ناقص شده باشم، نگران بودم که از رامین باردار نشوم، زندگی من پر از دو راهی هایی بود که انتها نداشت…………………..رامین جلوی درب خانه پارک کرد و گفت:-نگران نباش، همه چی حل میشه، بچه دار هم می شیمباز همان حس دو گانه به سراغم آمد، هم دوست داشتم مطمئن شوم که بچه دار می شوم و هم دلم نمی خواست از رامین بچه ای داشته باشم.رامین با لحن پدرانه ای گفت:-ببین، خانم دکتر گفت استرس باعث این مشکلاته، البته گفت پنج شش ماه نشون دهنده ی مشکلی نیستمکث کرد و نگاهش روی صورتم چرخ خورد:-مونا من می خوام یه کاری کنممنتظر نگاهش کردم، نفسش را بیرون فرستاد:-من می خوام برم سراغ زنای هرجاییبا چشمان از حدقه درآمده به او خیره شدم، پشت لبش را خاراند:-ببین، می خوام مثه اون زنیکه هدی، می خوام برم یکی دو تا شونو پیدا کنم بزنمشون، اینجوری کمتر می زنمت، تو هم دیگه استرس نداریبا شنیدن این حرف، با هر دو دستم صورتم را پوشاندم، انگار کم کم همه چیز از کنترلم خارج می شد. چند لحظه ی بعد، دست رامین دور دستم حلقه شد:-چیه مونا؟ چی شد؟دستم را از مقابل صورتم پس زد:-چی شد؟ حسودی کردی؟ باهاش نمی خوابم که…سرم را به چپ و راست تکان دادم:-اونم یه آدمه، اونم داره نفس می کشه، چرا می خوای یه آدمو شکنجه بدی؟-می خوام تو راحت باشیبا حرص گفتم:-من چجوری راحت باشم رامین؟ اصلا شاید یه بار تو این کتک زدنها گیر افتادی، شاید بردنت کلانتریلبخند زد:-نگرانمی؟-معلومه نگرانتم، مگه اینجا شهر هرته که راست راست تو خیابون راه بری و زنها رو بزنی و کسی هم چیزی بهت نگه؟-زنای خیابونی پیدا می کنم، بهشون پول میدم، دهنشو نو می بندمسرم را به چپ و راست تکان دادم:-نه نه، نمی خوامرامین خودش را خم کرد:-ببین، دکتر گفته تو باید آروم باشی، من نمی تونم این اخلاقمو بذارم کنار، بازم می زنمت، تو باید روانت آروم باشه، فردا میریم آزمایش میدیمو و سونوگرافی و عکس رنگی رو انجام میدیم…باز هم سرم را تکان دادم:-نه، نه میگم نههر دو دستش را دو طرف گونه هایم گذاشت و سرم را به سمت خودش چرخاند:-مونا، دست من و تو که نیست، گوش کن به من، تو نگران اون زنایی؟ اونا خودشون می خوان، تازه من فقط می زنمشون،دستم را روی دستانش گذاشتم و به چشمانش خیره شدم:-من نمی خوام با اونا باشی، دوست ندارمخنده ی تلخی کرد:-حسودی می کنی؟پلک زدم و به زخم گوشه ی دهانش زل زدم، خودم هم صدای خودم را تشخیص ندادم:-آره، حسودیم میشهدهانش از شدت تعجب کم کم از هم باز شد، آب دهانم را قورت دادم. انگار حسادت می کردم، به همان زنان بدبخت هر جایی، حسادت می کردم………………..دکتر با اخم به عکسهای رنگی و سونوگرافی و جواب آزمایش نگاه می کرد. ضربان قلبم بالا رفته بود. با اضطراب گفتم:-خانم دکتر، چیزی شده؟رامین دستش را به سمتم دراز کرد، به دستش چسبیدم و به دهان دکتر چشم دوختم، سرش را بلند کرد و لبخند زد:-گفتی سقط جنینت برای چی بود؟و من با خودم فکر کردم که از علت سقط جنینم گفته بودم؟انگار گفته بودم….به زحمت دهان بازکردم:-ضربه ی لگد تو شکممدکتر لب زیرینش را جلو فرستاد و با نگاه نافذش به من خیره شد……………….رامین دستانم را گرفته بود تا خودم را کتک نزنم، جیغ کشیدم:-بی شرف ولم کن، ولم کنبا هر دو دستش، محکم به دستانم چسبید:-گفت درمون میشی، گفت صد در صد نازا نیستیخودم را به چپ و راست تکان دادم:-ولم کن رامین، چرا من؟ چرا من اینقدر بدبختم؟ چرا خدا؟ چرا؟ خدا دوست ندارم، خدا تو دیگه خدای من نیستیو باز هم تلاش کردم تا دستم را از بین دستان رامین بیرون بکشم،رامین به مچ دستانم فشار آورد و مرا محکم به صندلی ماشین چسباند:-مونا تموم کن، دکتر نا امیدت نکرد، نگفت چسبندگی رحم درمون ندارهزار زدم:-من عفونت دارم، من هزار تا درد و بدبختی دارم، من یه بچه ی سقط شده دارم، دیگه خدا درد و بلا نبود واسه من بفرستهمچ دستانم را رها کرد و به بازوانم چسبید و تکانم داد:-تو منو داری، من هستم، فوقش بچه دار نمی شی، مهم نیست، من که از تو نمیگذرمدوباره مثل روزهای اول آشناییمان، نفرت در دلم نشست، با چشمان آتشین نگاهش کردم:-پست فطرت عوضی، برو گمشو، اینقدر منو زدی تا بالاخره ناقصم کردیرامین لبهایش را روی هم فشار داد و چیزی نگفت، اما چشمانش دو کاسه ی خون شده بود، اینبار سعی کردم بازوانم را از بین پنجه های قدرتمندش آزاد کنم، اما ضعیف بودم، بدنم توان نداشت، فریاد زدم:-حیوون، دستا مو ول کن، عوضی روانی، ولم کنصبر رامین لبریز شد، فریاد زد:-چته باز هار شدی؟ من ناقصت نکردم، مگه کر بودی؟ اثر اون لگدی بود که داوود مادر….زد تو شکمت،صدای من هم بالا رفت:-گفت از عفونت هم هست، گفت به خاطر عفونته، توئه روانی صد بار عذابم دادی، منو ناقصم کردی، درسته من از تو بچه نمی خواستم، اما نه اینکه اصلا بچه نمی خواستم، من فقط بچه ی تو رو نمی خواستم،یکباره بغضم ترکید و به گریه افتادم:-خدای نامرد، خدای نامرد، چی کارم کردی خدا؟ ناقصم کردی، من گفتم بچه ی این بیشرفو نمی خوام، من نگفتم که اصلا نمی خوام مادر بشم، خدا تو چجوری دعاها رو مستجاب می کنی؟زار زدم:-خدااااااارامین یکباره تکانم داد:-بچه ی منو نمی خواستی، نه؟ بچه ی منو نمی خواستی؟با چشمان اشک آلود نگاهش کردم:-نه بچه ی تورو نمی خوام، تو رو هم نمی خوام، فکر کردم می تونم کمکت کنم، من نمی تونم به تو کمک کنم، اون روانشناس گفته بود نمی تونم کمکت کنم، من دلم برای تو سوخت، بدبخت دیوونه من دلم سوخت، من احمق دلم سوختدستانش از روی بازوانم شل شد، خودش را عقب کشید و با ناباوری زمزمه کرد:-پس تو این همه وقت الکی فیلم بازی کردی؟ گفتی کمکم می کنی که عصبانیتمو کنترل کنمبا خشم جواب دادم:-آره فیلم بازی کردم، پس فکر کردی عاشقت شدم؟ من الان همون حس دلسوزی رو هم به تو ندارم، ازت متنفرمانگار که با خودش حرف بزند، گفت:-پس وقتی گفتی حسودیت میشه، وقتی گفتی با زنای هرجایی نباشم….دهانم را باز کردم و از ته دل نعره زدم:-برو با همون آشغالا باش، برو با همونا، تو هم مثه ننه باباتی، تو هم مثه مادرت هرزه ای، بی شرف، برو ازت متنفرمبه نفس نفس افتادم، نگاهم روی صورت بر افروخته اش چرخید. با غم نگاهم کرد، با خشم نگاهم کرد، من هم با نفرت نگاهش کردم، دهان باز کردم تا چیزی بگویم، مجال نداد، با همه ی قدرتش، به صورتم سیلی زد…کنار بخاری کز کرده بودم و اشک می ریختم، دیگر طاقت نداشتم، همه ی توانم از دست رفته بود. این ضربه دیگر خیلی مهلک و کاری بود. من ناقص بودم، چسبندگی رحم که دیگر شوخی نبود، آن هم به دلیل عفونت و سقط جنین. چقدر باید از خدا گله می کردم؟مگر این همه از او کمک خواسته بودم، جوابم را داده بود، تا اینبار جواب مرا بدهد؟زانوانم را داخل شکمم جمع کرده بودم، دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت. دلم می خواست خودم را از این زندگی شوم راحت کنم. انگار این جریان مشکل باروری ام، بهانه ای بود تا به سیم آخر بزنم. تا همین حالا هم که دوام آورده بودم، به خاطر مینا و میلاد بود. اصلا به من چه مربوط که مینا و میلاد هنوز از آب و گل در نیامده بودند؟ همین دو نفر بزرگ می شدند و زحمات مرا به هیچ می گرفتند، اصلا شاید بهتر بود همگی مان را از این درد و رنج خلاص می کردم. چشمانم جرقه زد. بهترین کار همین بود که همگی مان را می کشتم و خلاص می شدم.با صدای زنگ گوشی ام، به خودم آمدم، نیم نگاهی به صفحه ینمایشگر انداختم، تماس از سوی رامین بود.دیوانه ی احمق، به صورتم سیلی زده بود و حالا با پر رویی دوباره با من تماس گرفته بود. سیلی اش برایم سنگین تمام شده بود. همین که در حالت عادی بود، تحریک نشده بود، همین که بعد از توهین به پدر و مادرش به من سیلی زده بود، عصبی ام می کرد، وگرنه من که شکنجه های بدتر از این هم تحمل کرده بودم.تماس را قطع کردم و دوباره سرم را روی زانوانم گذاشتم. چشمم افتاد به مینا که بغ کرده و مظلوم چند قدم آن طرف تر از من نشسته بود و با ناراحتی نگاهم می کرد، با دیدن صورت زیبای معصومش، دوباره بغض کردم. می خواستم او را بکشم. خواهرکم هیچ چیز از زندگی اش نفهمیده بود. در نهایت می خواست بزرگ شود و به کجا برسد؟ برای آدمهای بدبختی مثل ما خوشبختی رویایی بیش نبود.-آبجی مونا، گریه نکن، تو چرا اینقدر گریه می کنی؟ آبجی من چند روزه نمی تونم خوب درس بخونم، همش قیافه ات میاد جلوی چشمم، تو مدرسه همش بهت فکر می کنم، اینقدر گریه نکنپلک زدم و سر چرخاندم، میلاد گوشه ی دیوار کز کرده بود و به من نگاه میکرد. او را هم می کشتم، برادر بدبختم را هم می کشتم، او که جز تحقیر و توهین چیزی در زندگی اش ندیده بود، او را هم می کشتم تا راحت شود،با دیدن نگاهم، تکانی به خود داد:-آبجی ما کار بدی کردیم؟ من که تو هر چی گفتی گوش کردم، چرا اینقدر گریه می کنی؟ من اعصابم خورد میشهدلم برایشان سوخت، آنها چه گناهی کرده بودند که قرار بود بمیرند؟گناهشان چه بود که فقیر و ندار بودند، شاید بهتر بود به دنبال راه دیگری می گشتم، ذهنم دوباره به سمت همان روانشناس کشیده شد، باید دوباره با او تماس می گرفتم، شاید کمکم می کرد. با این فکر سست و بی حال دستم را دراز کردم و گوشی ام را از روی زمین برداشتم، به ساعتم نگاه کردم، ساعت نه شب بود، حتما داخل مرکز بودند، شماره ی مرکز را گرفتم، اما بعد از دو بوق، تماس را قطع کردم، پشیمان شدم، اصلا نمی خواستم کسی کمکم کند، اصلا انگیزه ای نداشتم تا باز هم مبارزه کنم. گوشی را روی زمین رها کردم، دوباره به مینا و میلاد چشم دوختم، امشب همه مان را خلاص می کردم. شیر گاز را باز می گذاشتم، همه مان می مردیم، خلاص می شدیم………………….میلاد تابه ی تخم مرغ را وسط سفره گذاشت و به آرامی گفت:-آبجی، بیا غذا بخورپلک زدم، قطره اشکی روی گونه ام سر خورد:-شماها بخورین، من می خوام نگاتون کنمعزیز سرفه ای کرد و با تعجب به من خیره شد:-مونا چی شده؟با دیدن چهره ی درهمش، قلبم فشرده شد با صدای آرامی گفتم:-عزیز، من دختر خوبی واست نبودم، بعضی وقتها عصبی شدم سرت داد زدم، منو ببخشعزیز اخم کرد:-مونا؟ چی شده عزیز؟ بیا سر سفره، بیا عزیزلب برچیدم:-عزیز، من اون وقتهایی که باهات بد حرف می زدم، عصبی می شدم، ازم به دل نگیریاو دوباره اشک روی گونه ام سر خورد، عزیز کمی نگاهم کرد و گفت:-مونا جان، عزیز چرا اینجوری می کنی؟ دختر چی شده آخه؟ بخدا تو دختر خوب منی، تو نباشی من انگار فلجم، تو پدر این بچه هایی، مادر این بچه هاییو با دست به میلاد و مینا اشاره زد. دوباره به خواهر و برادر مظلومم خیره شدم. مینا به میلاد تکیه زده بود و همانطور که خیره به من بود، با انگشتانش بازی می کرد. صدایم لرزید:-خوب امشب غذاتونو بخورین، خوب بخورین، من امشب نتونستم براتون غذا درست کنم، دیگه همه مون از امشب راحت می شیم، خلاص می شیم، بخورینعزیز آه کشید:-مونا جان، تو رو خدا اینطوری حرف نزن، تو چرا امشب یه جوری شدی؟با صدای گوشی، دوباره چشمم رو صفحه ی نمایشگر ثابت ماند. باز هم تماسی از رامین بود، برای بار ده ام تماس گرفته بود، پیامهایی که می فرستاد را که اصلا باز نمی کردم. نیم ساعت پیش هم تماسی از مرکز مشاوره بود، جواب نداده بودم، دیگر نیازی به هیچ کس نداشتم، دیگر قرار بود بمیریم، اشک چشمم را پاک کردم:-بچه ها، از امشب همگی خلاص می شیم، دیگه بدبختیهامون تموم میشه، غذاتونو بخورین تا بخوابیم…هر سه نفر با حیرت به من خیره شدند، نمی دانستند امشب قرار است همگی بمیریم……………………..چشمانم را تنگ کرده بودم و دور تا دور اطاق را از نظر می گذراندم، می دانستم قرار است چه کار کنم، می خواستم همگی داخل سالن بخوابیم، وقتی همه می خوابیدند، شلنگ گاز را بیرون می کشیدم، سقف خانه هم بتونی بود، همگی بدون زجر در خواب خفه می شدیم. نفسم را بیرون فرستادم:-همه بیاین تو سالن بخوابیم، می خوام امشب همه پیش من باشینباز هم نگاه همه شان متعجب شد، با دیدن نگاهشان قلبم تیر کشید، از امشب دیگر همدیگر را نمی دیدم، فردا صبح هیچ کدام زنده نبودیم…صدای زنگ تلفن خانه، تکانم داد، صدای ذوق زده ی مینا را شنیدم:-من جواب میدم، همکلاسیمه، خودم بهش شماره دادم که زنگ بزنهلبخند تلخی روی لبم نشست، مینا از فردا هم کلاسی هایش را هم، نمی دید…………………همانطور که تشکهایمان را کنار هم پهن می کردم، متوجه ی صدای مینا شدم:-آره، خوبه،کمی مکث کرد و ادامه داد:-میگه از امشب همه راحتی میشیم، دیگه غم و غصه نداریم، میگه بیاین امشب دور هم بخوابیم، همش گریه میکنه، می گه از امشب بدبختیهامون تموم میشه، شام نخورد، گفت شما بخورین من نگاتون کنمتشک را رها کردم و به سمت مینا چرخیدم و براق شدم:-با کی حرف می زنی مینا؟مینا به آرامی گفت:-آقا رامینه، گفت تو حالت چطوره، گفت چی میگی؟صدایم بالا رفت:-تو بیجا کردی تلفنشو جواب دادی، گوشی رو بذار ببینمو به سمتش رفتم و بی حرف اضافه ای، گوشی را از دستش کشیدم و محکم روی دستگاه کوبیدم.مینای کوچکم با ترس نگاهم کرد، دستش را کشیدم:-برو بخوابرو به عزیز و میلاد کردم:-بیاین بخوابینو خودم با دستانی لرزان به سمت بخاری رفتم و منتظر ماندم تا بخوابند، مرگ در انتظارمان بود…………………..مینا بلبل زبانی می کرد:-آبجی، شبت بخیر، آبجی خوشگلمبی صدا اشک می ریختم، با پشت دستم اشکهایم را پاک کرد:-شب بخیر مینانفس عمیق کشیدم، صدای عزیز را شنیدم:-مونا تو نمیای بخوابی؟به آرامی گفتم:-می خوابم، شماها بخوابین، منم میامهنوز حرفم تمام نشده بود، که با صدای وحشتناکی از جا پریدم، درب خانه به شدت باز شده بود، چند لحظه ی بعد، رامین هراسان وسط هال پرید:-مونا؟با ورود نابهنگامش، همگی جا خوردیم، عزیز با نگرانی، نیم خیز شد:-چی شده؟ این چه طرز اومدنه توی خونه است؟ بلا نسب گاو که اینجا نخوابیدهو تک سرفه ای کرد.رامین بی توجه به عزیز، سراسیمه از روی رختخوابها رد شد، نگاهم روی پوتین گلی اش ثابت ماند که گل و لایش روی رختخوابها به جا می ماند، دوباره صدای اعتراض عزیز بلند شد:-چی کار داری می کنی؟ ما روی این رختخوابها می خوابیماخم شدم و روی زمین نشستم و خودم را به سمت بخاری کشاندم. بالای سرم ایستاد و زمزمه کرد:-به موقع رسیدم نه؟ به موقع رسیدمسر بلند کردم و به چشمانش خیره شدم.فهمیده بود؟فهمیده بود که می خواستم همگی مان را بکشم؟دستش را به سمتم دراز کرد:-پاشو بریم تو اطاق باهات حرف بزنم، پاشوچانه بالا انداختم:-نمیام، چرا اومدی؟با مهربانی گفت:-بریم تو اطاق بهت میگم، پاشو خانملحن مهربانش باعث شد دوباره بغض کنم، آنقدر بی پناه و درمانده بودم که شانه ای برای گریستن می خواستم، دوباره به آرامی گفت:-مونا، پاشو بریم حرف بزنیم، اگه به نتیجه نرسیدیم خودت بیا کار نیمه تمومتو تموم کنبه چشمان مشکی اش خیره شدم. امشب تنها راه چاره همین بود، شاید هم راضی می شد تا از خانواده ام نگه داری کند و من فقط خودم را بکشم….با این فکر در دلم نور امیدی روشن شد. خواهر و برادرم خیلی جوان بودند، حیف بود که بمیرند،من که جوان نبودم، من که حیف نبودم…من در بیست و دو سالگی کمرم خم شده بود، من پیر شده بودم، روزگار پیرم کرده بود…دست لرزانم را به سمتش دراز کردم، با دست قدرتمندش دستم را در دست گرفت و با یک حرکت مرا از روی زمین بلند کرد.بغض داشتم….رامین در اطاق را بست و مقابلم ایستاد:-می خواستی همه تونو بکشی، نه؟با همان بغض لعنتی به چشمانش خیره شدم.دستش را به کمرش زد:-ینی من اگه امشب نمیومدم این کارو می کردی، آره؟باز هم چیزی نگفتم.-خواهر و برادرت چه گناهی کرده بودن که می خواستی اونا رو بکشی؟با شنیدن این حرف، پوزخند زدم، مگر او به آنها رحم می کرد که انتظار داشت من هم نگرانشان باشم؟بالاخره دهان باز کردم:-از کی تا حالا اونا واسه تو مهم شدن؟بلافاصله گفت:-مهم بودن، حد اقل تو و مینا که واسه من مهم هستینباز هم پوزخند زدم.-چرا می خواستی بمیری؟این بار پوزخندم تبدیل به خنده ی عصبی شد، تازه می پرسید چرا می خواهم بمیرم؟با حرص گفتم:-نمی بینی چقدر خوشبختم؟ از در و دیوار واسم خوشبختی می باره، واسه چی زنده بمونم؟سرش را کج کرد:-خوب چرا می خواستی اون بدبختها رو بکشی؟ خواهر خوشگلت چه گناهی کرده که بمیره؟ اون داداش احمقت هم همینطور، اونا گناه دارن، تو دلت میاد اونا رو بکشی؟دوباره بغض کردم، آنها زنده می ماندند و در این دنیای بی رحم چه می کردند؟-زنده بمونن که چی بشه؟ چی کار کنن؟ تو بدبختی دست و پا بزنن؟رامین مکث کرد و یکباره گفت:-تو الکی قضیه رو گنده اش کردی، تو که نازا نیستی، الان دیگه چیزی به اسم نازایی وجود نداره، با یه جراحی کوچیک مشکلت حل میشه، واسه همین می خواستی خودتو بکشی؟صدایم می لرزید:-از دست تو خسته شدم، دیگه کم آوردم، از صبح که از خواب پا می شم نگرانم که قراره امروز هم کتکم بزنی، من اگه کتک خور بودم که با داوود زندگی می کردم، تازه اون که همیشه کتکم نمی زد، وقتی مست می کرد منو می زد، اونم وقتی به کاراش اعتراض می کردماخم کرد:-اسم اون عرق خور بچه کشو پیش من نیارسرم را بین دستانم گرفتم:-رامین من خیلی خسته ام، دیگه بریدم، کشش ندارم، می خوام همه بمیریم تا از این زندگی نکبت خلاص بشیمبه سمتم آمد و دستانش را به دو طرف گشود:-بیا بغلم، تو نوازش می خوای، آروم میشیخودم را عقب کشیدم:-من هیچ چی نمی خوام، فقط می خوام بخوابم دیگه بلند نشملبخند زد:-تو که کم نمیاوردی، چی شد که جا زدی؟سرم را بلند کردم، باز هم اشک دور چشمم حلقه زده بود:-من دیگه رمق ندارم، دیگه نا ندارم، اصلا آدمهایی مثه من واسه چی به دنبا میان؟ بمیریم هم به جایی از دنیا بر نمی خورهو سرم را پایین انداختم تا ریزش اشکهایم را نبیند. متوجه شدم که به سمتم آمد، اینبار خودم را عقب نکشیدم، انگار حق با او بود، من نوازش می خواستم، دوست داشتم مرا در آغوش بگیرد. دوست داشتم کسی دلداری ام بدهد. من خیلی خسته بودم، آنقدر دلم گرفته بود که اگر یک هفته گریه می کردم هم دردی از من دوا نمی کرد. گوش شنوایی که نداشتم، در نهایت همین رامین سنگ صبور من می شد، من که کسی را نداشتم، نه دوستی نه آشنایی و نه حتی فامیل…خودم هم سرپرست خانواده ی چهار نفره مان بودم، آنها هم که چشم امیدشان به من بود، باز هم رامین برای من باقی می ماند…دستش دور شانه هایم حلقه شد، خودم را در آغوشش رها کردم و هق هق خفه ام در فضای اطاق پیچید. صدایش را شنیدم:-گریه نکن، با گریه هیچ چی درست نمیشه، بیا بشینیم این گوشه، بیا بهت بگم باید چی کار کنی، گریه نکن دختر کوچولو…هر دو نفر کنار دیوار نشسته بودیم، سرم روی سینه ی رامین بود، صدایش را شنیدم:-ببین، میریم دکتر، مشکلتو حل می کنه، با جراحی و دارو، خلاصه مشکلت حل میشه، بالای سر خواهر و برادرت می مونی، زن منم می مونی، به جای اون با هم قول و قرار می ذاریم، من سعی می کنم نزنمت، یه راه دیگه پیدا می کنم، چه می دونم اصلا یکی دو تا می زنمت، خوبه اینجوری؟همانطور بی حرکت مانده بودم، صدای ضربان قلبش درون گوشم پیچید. کمی تکانم داد:-هوم؟ میشنوی چی میگم؟ میگم زیاد نمی زنمت، ببین مونا بیا با هم مسالمت آمیز زندگی کنیم، من تو رو با خونواده اتو همینجوری قبول می کنم، تو هم منو با این اخلاقمو همینجوری قبول کنچشمانم را بستم و زمزمه کردم:-تو منو می کشی، من زیر دست و پای تو می میرم-نمی کشمت، من تورو دوست دارم، نمی میری، ببین مونا، ببین منوو از شانه هایم گرفت و مرا از خود جدا کرد:-ببین مونا، شما چهار نفر خونواده ی من هستین، از تویی که خیلی دوست دارم تا مادرت که ازش متنفرم، شماها خونواده ی منین، من به غیر از شماها کسی رو ندارم، خونواده ی پدری و مادری من خیلی وقته منو ولم کردن، خیلیهاشون که مردن، اونایی هم که هستن من از بچگی ندیدمشون، مادر و خواهرم که نمی دونم کجای این دنیان، زنده ان مردن، من فقط شماها رو دارم، منو تنها نذارباز هم بغض کردم:-من دیگه طاقت ندارم، خیلی کتکم می زنی، دستمو ببیندستم را دراز کردم و کبودی ساعدم را نشانش دادم:-چند بار دیگه باید این کتکها رو تحمل کنم؟-ببین، خوب یه قراری می ذاریم، دیگه زیر شکمت نمی زنم، سرتم نمی کوبم، خوبه؟ اصلا هر بار میرم سراغ زنای دیگهو با دقت به چشمانم نگاه کرد:-شنیدی؟ میرم سراغ زنای دیگهبا بی حالی گفتم:-باشه برواخم کرد:-گفتم میرم پیش زنای دیگه، واست مهم نیست؟دوباره قطره ی اشک، از گوشه ی چشمم چکید:-دیگه هیچ چی واسم مهم نیست، اون روانشناس گفت من خودم دارم افسردگی می گیرم، فکر کنم راس گفته، اوضاع من خوب نیسترامین مکث کرد و با چشمان عصبی به من خیره شد، لبانش را می جوید، چند لحظه ی بعد گفت:-می برمت پیش روانپزشک تا دارو بخوری، خوبت می کنمبی حس و حال نگاهش کردم، چه می گفت؟-مونا دوست داری مینا و میلاد مثه تو نباشن؟ دوست داری درس بخونن؟ دوست داری به جایی برسن؟سرم را به چپ و راست تکان دادم:-اونا از منم بدبخت تر میشن-نه اونا خوشبخت میشن، هر دو تاشونو میفرستم دانشگاه، ببین اگه براشون کار پیدا نشد به هر دو تا سرمایه میدم خودشون کار کنن، واسه میلاد مغازه می خرم، واسه مینا هم می خرم، اما الان نه، ده سال دیگه، درسشون تموم بشه بعدچند بار پشت سر هم پلک زدم:-راس میگی؟سر تکان داد:-آره، قول میدمبه یاد قول های بی پایه و اساسش افتادم. نه، او سر حرفش نمی ماند:-نه می زنی زیر حرفت، می دونم دروغ میگیدستش را دو طرف گونه ام گذاشت:-نه، به جون سارا، به جون سارا سر حرفم می مونم، پشت هر دوتاشو نو می گیرم، میذارم آدم حسابی بشن، قول میدم، به جون سارا قسم خوردمقلبم به تپش افتاد، به جان خواهرش را قسم خورده بود، دروغ نمی گفت، اینبار دروغ نمی گفت. خوب در ازای آن من باید چه کار می کردم؟-خوب، خوب من چی کار کنم؟ من باید چی کار کنم؟نفسش را بیرون فرستاد:-با من بمون، همین، نرو، کار احمقانه هم نکن، اگه تونستی یه بچه برام به دنیا بیار، اگه هم نشد که نشد دیگه، ولی نرو، ببین من هیچ کسو ندارم، من اخلاقای خاص خودمو دارم، چقدر باید بگذره تا یه زن خوب مثه تو نصیب من بشه؟ اگه بری من خیلی تنها میشم، تو با من بمون، اون دو تا خوشبخت میشن، منم آدم خیلی بدی نیستم، سعی میکنم کمتر بزنمتچانه ام لرزید:-اگه زدی زیر حرفت چی؟ اون دفه روح باباتو قسم خوردی…حرفم را قطع کرد و با ناراحتی گفت:-اه بابام، همش بابام، بابام کیه؟ مگه اون برای من پدری کرده بود تا من براش پسری کنم؟ من فقط خواهرمو دوست داشتم، الانم نمی خوام ببینمش، نمی دونم دختری که زیر دست اون مادر بزرگ شده منو که ببینه چه برخوردی میکنه، من همون سارای یک ساله رو دوست دارم، جون اونو قسم خوردم، می خوای تعهد محضری بدم که مینا و میلادو به یه جایی می رسونم؟ به جاش تو با من بمونسرم را پایین انداختم:-منو می کشیدوباره مرا در آغوش کشید:-نمی کشمت، نمی میری، خودمو کنترل می کنم….باز هم صدای ضربان قلبش را شنیدم، اینبار تند تر در سینه می تپید، چند لحظه سکوت کرد و گفت:-نمیخوای بدونی چجوری فهمیدم که می خوای خودتو بکشی؟چشمانم را بستم:-بگو-منم یه روزی مثه امروز می خواستم خودمو بکشم، خیلی از بابام کتک خورده بودم، می خواستم بمیرم و از این زندگی خلاص شم، یادمه اون روز از یکی از همکلاسی هام خداحافظی کردم، مدام به همه چی نگاه می کردم، می دونستم این لحظه های آخریه که می بینم، تصمیمو گرفته بودم، اما لحظه ی آخر پشیمون شدم، یه لحظه به خودم اومدم و گفتم چرا بمیرم؟ می جنگمو حقمو از زندگی می گیرم،مرا به خود فشرد:-حقمو گرفتم از زندگی، تو حق من بودیخندید:-بچه مونم به دنیا میاد، امروز نشد فردا، نشد ده سال دیگه…سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم، تا لحظه ی آخر به فکر بچه بود…مرا از خودش جدا کرد:-برو دو تا تشک بیار اینجا بخوابیم، خیلی خسته امچشمانم از حیرت گشاد شد:-اینجا؟-آره، می ترسم بلایی سر خودت بیاری، نگران نباش اینقدر خسته ام که امشب کاری به کارت ندارم، برو تشکها رو بیار بخوابم، فردا خیلی کار داریم باید بریم دکتر زنان، بریم پیش روانپزشکزمزمه کردم:-تو هم میای برای خودت بری دکتر؟اخم کرد:-نه، من نمیام، من مشکلی ندارم، خانمم یه ذره حال و روزش بهم ریختهبا دو انگشتش بینی ام را کشید:-برو تشک بیار ضعیفهو به آرامی خندید………………بالای سر عزیزانم ایستاده بودم، هر سه نفر کنار یکدیگر خوابیده بودند، مینا عزیز را در آغوش کشیده بود، میلاد هم با دهان باز نفس می کشید، چانه ام لرزید، می خواسم این سه نفر را بکشم؟چقدر سنگدل شده بودم، گناه داشتند. من به خاطر آنها خودم را به آب و آتش زده بودم…خم شدم و پتوی میلاد را روی تنه اش جا به جا کردم ،دستی به موهای عزیز کشیدم و پیشانی خواهرکم را بوسیدم،شاید وظیفه ی من این بود که به دنیا بیایم و قربانی خانواده شوم تا آنها به جایی برسند…رامین قول داده بود، رامین جان خواهرش را قسم خورده بود، حتما سر قولش می ماند، نفسم را بیرون فرستادم،من هم قربانی خانواده می شدم…ایرادی نداشت، خیلی بهتر از این بود که آنها را بکشم…ایرادی نداشت…رامین نایلون داروها را روی زانوانم گذاشت:-شیطون، ببین با خودت چی کار کردی، یه عالمه دارو بهت داده، زود بخورشون تا خوب بشیا، باشه؟لبخند کج و کوله ای روی لبانم نشست. یاد روانپزشک افتادم، گفته بود دو ماه دیگر برای پیگیری پیش او بروم، گفته بود بهتر است برای مشاوره، سراغ روانشناس بروم، تشخیص داده بود که افسرده ام.دیگر رفتن من پیش روانشناس که فایده ای نداشت، من و رامین با هم قول و قرار گذاشته بودیم….برای خوشبختی خواهر و برادرم….-مونا پایه ای دو تا شیر کاکائو بخرم بزنیم تو رگ؟ ازین کثیف مثیفا؟سر بلند کردم:-هوووم؟خندید:-ای بابا تو هم که حواست نیست، بمون برم دو تا شیر کاکائو بخرمو بعد از گفتن این حرف از ماشین فاصله گرفت و به آن سوی خیابان رفت. دستی به گونه هایم کشیدم، از همه چیز خالی شده بودم، دیگر دلم نمی خواست به هیچ چیز فکر کنم. با صدای زنگ گوشی ام تکان خوردم و دستم را داخل کیفم فرو بردم. به صفحه ی نمایشگر نگاه کردم، باز هم تماس از مرکز بود. دو دل بودم که جواب بدهم یا نه. سرم را تکان دادم، دیگر برای چه باید جواب می دادم، من که تصمیم نداشتم از رامین جدا شوم، من که دیگر همه ی زندگی ام، به وجود رامین وابسته بود، به قول خودش باید مسالمت آمیز زندگی می کردیم، دیگر به وجود هیچ کس نیاز نداشتم. نه دوست و آشنا، نه فامیل و نه مشاور…دستم را روی دکمه ی قرمز رنگ گذاشتم و تماس را قطع کردم………………..رامین رو به میلاد و مینا کرد و گفت:-خوب گوش کنین ببینین چی بهتون می گم، جفتتون درستونو می خونین و می رین دانشگاه، هوی با تو امو رو به میلاد کرد که سرش را خم کرده بود و گردنش را می خاراند:-با تو ام، مثه چی سرتو انداختی پایین، سال چندمی؟ دومی؟میلاد خودش را جمع و جور کرد:-سال اولم-تو چه چیزایی قوی هستی؟ چه درسی رو خیر سرت خوب می گیری؟میلاد من و من کرد:-حفظی جاتم بد نیسترامین یقه ی بارانی اش را مرتب کرد:-اصلا به درس نیست، سال دیگه میری علوم انسانی می خونی، فهمیدی؟میلاد آب دهانش را قورت داد:-آخه من…رامین چشمانش را درشت کرد:-گوش کن بچه، نکنه تو می خوای پزشکی بخونی؟-نه پزشکی، نهرامین سری تکان داد:-خیل خوب، سال بعد برو انسانی بخون، اصلا یه کوفتی بخون که زود درساتو پاس کنی، دانشگاه هم می فرستمت بری، سراسری آزادش هم مهم نیستمیلاد لبش را تر کرد:-من سراسری می خوام قبول شم…رامین بی حوصله جواب داد:-حالا هر چی که می خوای قبول شو، درست که تموم شد واست یه مغازه می خرم، شاید مغازه بزازی واست وا کردممیلاد چیزی نگفت، حتی اعتراض هم نکرد، سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. رامین رو به مینا کرد:-مینا درستو خوب می خونی دکتر بشیا، باشه؟ می خوام همه ی کسایی که مریضن خوب کنی، هر جا قبول بشی می فرستمت، اگه دکتر شدی خودم واست مطب می زنم، اگه هم دکتر نشدی واست یه مغازه وا می کنم اونجا رخت و لباس بفروشی، قبول؟مینا گیج و سر در گم گفت:-مغازه واسه خودم؟رامین نگاه معنی داری به من کرد و رو به مینا گفت:-آره مال خودت، به نام خودت، بهت قول میدم خواهر کوچولوی من…مینا لبخند زد و به آرامی گفت:-مرسی آقا رامین، من اینقدر درس می خونم تا شاگرد اول بشمرامین در جواب مینا لبخند زد و رو به عزیز کرد که کنج دیوار نشسته بود:-عزیز خانم، دو تا بچه هاتو آدم حسابی می کنم، جفتشون زیر سایه ی من درس می خونن و بزرگ میشن و می رسن به یه جایی، می دونم وقتی به جایی رسیدن تفم کف دست من نمیندازن، همین پسرت که داره با چشماش منو می خوره، همین ده سال دیگه تو روی من وامیسته، اما مهم نیست، به جای اینا دختر بزرگت مال من،و با دستش به من اشاره زد که کنار بخاری کز کرده بودم.-دختر بزرگت مال من، من به خاطر اون کمکتون می کنم،عزیز حرفی نزد و به چند سرفه ی خشک و کوتاه اکتفا کرد. رامین از روی زمین بلند شد و رو به من کرد:-پاشو بیا کارت دارم…و رو به آن سه نفر گفت:-برای شما دو تا سرویس گرفتم، از فردا با سرویس میرین و میاین، هر چیزی که خواستین، دفتر و مداد و کوفت و زهر مار، همه رو لیست می کنین میدین من خودم بخرم، مانتو دیدین شلوار دیدین، هر چی که دیدین، بگین واستون بخرم،و دوباره به سمت میلاد براق شد:-با تو ام میلاد، فهمیدی یا نه؟میلاد سرش را بالا کرد:-بعله، فهمیدمرامین سری تکان داد:-خوبه، من رفتم، مونا تا دم در بیا……………….رامین با لبخند نگاهم کرد:-داروهاتو سر وقت بخور، نمی خوام اینجوری ببینمت، اینجوری داغون دوست ندارم، از فردا اگه نخواستی نیا شرکت، من اجبارت نمی کنم، برای هفته ی بعد هم جراحی داری، نگران نباش، همه ی مشکلات حل میشه، من فقط می خوام بهم محبت کنی، حالا میای بغلم؟و دستانش را به طرفین گشود. نفسم را بیرون فرستادم و مسخ شده به سمتش رفتم، دستانش را دور کمرم حلقه کرد:-مونای من، خانم خوشگل…بغلم کن دیگهصدای جیغ مینا را شنیدم:-آخ جون، ما پولدار می شیم، بوتیک لباس فروشی می زنیم، من لباسهای مجلسی میفروشما، نه عزیز؟صدای میلا را شنیدم:-گفت درستو بخون دکتر شو، اگه نشدی بعد مغازه میگیرممینا دوباره جیغ کشید:-من دکتر میشم، حتما دکتر میشمصدای سرحال عزیز را هم شنیدم:-الهی من دور سر شما دو تا بگردملبهایم را روی هم فشردم، دیگر آینده شان تامین بود، دستانم را دور کمر آن هیکل تنومند، حلقه زدم. رامین گونه ام را بوسید:-مونای من، خیلی دوست دارمنفس عمیق کشیدم، این هم سرنوشت من بود، سرنوشتم را قبول کردم.دو سال بعد….اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و یکبندر انزلیرامین نایلون حاوی پد بهداشتی را به سمتم گرفت:-چیه باز غمبرک زدی؟ چی شد حالا؟ این ماه نشد ماه بعد، نشد سال بعد، دکتر گفت هیچ چی نیست، گفت از استرسه، همیندستی به موهایم کشیدم که به تازگی و به در خواست رامین، مدل کوپ، کوتاه کرده بودم و گفتم:-من نازام، نه؟رامین اخم کرد:-نازا نیستی، دفه ی آخری بود که روی خودت انگ زدی، تو هیچ چیت نیست، بچه دار می شیم، خودتو اذیت نکنو نایلون را تکان داد:-بگیرش دیگه،دستم را دراز کردم و نایلون را از او گرفتم، من پر از استرس بودم، هنوز دلم نمی خواست از رامین بچه دار شوم، از سوی دیگر نگران بودم که مبادا تا آخر عمر حسرت در آغوش کشیدن کودکم، به دلم باقی بماند. با این فکر، پوزخندی روی لبم جا خوش کرد. اگر قرار بود بچه دار شوم، پدر بچه ام به غیر از رامین کس دیگری نمی شد، سال پیش باز هم صیغه را تمدید کرده بود، وقتی دید که راضی به عقد دائم نمی شوم، برای ده سال آینده مدت صیغه را تمدید کرد، من دیگر برای چه از بچه دار شدن می ترسیدم؟سری تکان دادم،فعلا که دو سال از جراحی برای درمان مشکلم، گذشته بود و هنوز باردار نشده بودم.صدای خنده ی رامین را شنیدم:-چی شدی؟ واسه خودت سر تکون میدی، تو که خیلی وقته داروهاتو گذاشتی کنار،چشمکی زد:-نکنه خل شدی؟ بیا بغلم ببینمو مرا به سمت خودش کشید، بین دو کتفم تیر کشید:-آی رامین یواش، کتفماخم کرد:-چی شده مونا؟-پشت کتفم زخمه، دو روز پیش بدجوری گازش گرفتیسکوت کرد و لبانش را روی هم فشار داد:-دیگه کجاهات درد میکنه؟ این دفه که نزدمت، فقط کتفتو گاز گرفتمسری تکان دادم:-نه نزدی، اما دفعه ی قبل تر دستمو پیچوندی، یادت نمیاد؟اخمش عمیق شد:-لعنتی، اون لحظه بزن تو گوشم، چنگم بگیر، چه می دونم یه کاری بکن دیگه تا نزنمتآه کشیدم:-رامین تو اون لحظه هیچ چی حالیت نیست، من چی کار کنم؟به آرامی مرا در آغوش کشید و پیشانی ام را بوسید:-من چرا دوست ندارم بزنمت؟یکباره مرا از خود جدا کرد:-کتکهام کمتر شده، نه؟ نشده؟به چشمان نگرانش خیره شدم:-کمتر شده اما شدیدتر شده، انگار همه رو جمع می کنی و تو یکی دو تا خالی میکنی، بخدا نفسم میرهدوباره مرا به آغوش کشید:-من غلط کردم، من بیجا کردم، بمون الان میرم پماد کالاندولا می خرم،و به سرعت مرا از آغوش خود جدا کرد و به سمت در خانه رفت، صدایش زدم:-رامین نمی خواد، خوب میشهصدایش را شنیدم:-نه الان میخرم میام، صبر کن الان میاماز خانه بیرون رفت و در را پشت سرش بست…………………از دستشویی بیرون آمدم، صدای عزیز را از داخل آشپزخانه شنیدم:-مونا، چی درست کنم؟ زرشک پلو درست کنم؟ بچه ها الان می رسن هر دو تا گشنهلبخند زدم:-درست کن، می خوای من درست کنم؟-نه عزیز خودم درست می کنم، تو ماهانه ای حالت خوب نیست، برو تو اطاق دراز بکش، میگم شوهرت هم می مونه واسه ناهار؟سر تکان دادم و همانطور که به سمت اطاق می رفتم، گفتم:-فکر کنم بمونه، بیشتر درست کنوارد اطاق شدم و با خودم فکر کردم که عزیز انگار مریضی اش کاملا خوب شده بود……………..قلبم به تپش افتاد، همانطور که دراز کشیده بودم، با نفسهای بلند به نمایشگر گوشی ام خیره شده بودم. تماس از مرکز مشاوره بود. آخرین بار شش ماه پیش با من تماس گرفته بودند، تماس را قطع کرده بودم، اینبار هم می خواستم تماس را قطع کنم، اما حس کردم که دلم می خواهد با کسی درد دل کنم. دل به دریا زدم و دکمه ی سبز رنگ را فشار دادم:-الو؟صدای آشنایی درون گوشی پیچید، صدای همان روانشناس بود:-سلام، خانم ابراهیمی؟-سلام خانم……، خودم هستم-خوبی مونا جان؟-خوبم خانم، شما خوبین؟-خیلی وقته خبرتو ندارم، چند بار تماس گرفتیم، متاسفانه جواب ندادینسکوت کردم و چیزی نگفتم.-اوضاع مساعده مونا؟ مشکلت حل شده؟با شنیدن این سوال بغض کردم، نمی دانست اوضاع مالی و تحصیلی بچه ها عالی بود، نمی دانست مینا به المپیاد دانش آموزی کشور دعوت شده، نمی دانست میلاد رییس شورای دانش آموزی مدرسه است، که پوتینی که به پا می کرد سیصد هزار تومان قیمت داشت…نمی دانست من ذره ذره آب می شدم تا آنها خوشبخت باشند…صدایش را شنیدم:-مونا جان، پشت خطی؟ اوضاع چطوره؟ ما هر بار زنگ زدیم شما جوابی به ما ندادیصدای لرزانم درون گوشی پیچید:-خانم…..، تو این دو سال خیلی اتفاقا افتاد، وقت دارین خلاصه وار براتون بگم؟-بعله حتما مونا، به من بگو-زیاد وقتتونو نمی گیرم، کلی میگم، فقط گوش شنوا می خوام-من هستم مونا، به من بگو…و من گفتم و گفتم و گفتم………………..نگاهی به ساعت مچی ام انداختم، این ساعت را رامین به عنوان عیدی برای من خریده بود. بیست دقیقه از زمانی که با روانشناس صحبت کرده بودم، می گذشت، صدایش را شنیدم:-مونا، تصمیمت چیه؟ باز هم می خوای با رامین ادامه بدی؟لبم را جویدم:-مجبورم، باید ادامه بدم، خواهر و برادرم خوشبختن، هیچ کمبودی ندارن-خودت چی مونا؟ خودت هم خوشبختی؟خودم را خم کردم و سرک کشیدم، نمی خواستم عزیز از مکالمه ی من و روانشناس مطلع شود:-رامین بد نیست، فقط موقع رابطه…حرف را قطع کرد:-مونا، بخشی از زندگی متاهلی در همین رابطه معنی پیدا میکنه، وقتی رابطه ای مریض و بد و غیر قابل تحمل باشه، آدم دیگه از زندگی زده میشه، تو چرا خودتو تو اولویت آخر گذاشتی، تو امید این بچه هایی، اگه تو نباشی…به میان حرفش پریدم، نمی خواستم حماقتهایم را به رخم بکشد:-خانم……، ببخشید، واقعا ببخشید، فقط من زیاد نمی تونم صحبت کنم،سکوت کرد، چند لحظه ی بعد گفت:-مونا، من می خوام از روی زندگی تو بنویسم، این اجازه رو به من میدی؟حیرت زده شدم:-بنویسین؟ چیو بنویسین؟-زندگی تورو، ماجراهایی که واسه تو اتفاق افتاد، شاید دو نفر خوندن و عبرت گرفتن-کیا می خونن؟ کی می خواد بخونه؟-یه سایت کتابه، اگر بخوای آدرس سایتو برات می فرستم،-بنویسین که چی بشه؟ بدبختی های من گفتن نداره-مونا اگه تو اجازه ندی من نمی نویسم، ولی می خوام اشتباهاتی که تو انجام میدی دیگران انجام ندن، می خوام دخترها و زنهای ما هوشار باشنمکث کردم، شاید حق با او بود، از من که گذشت، شاید دیگران خوشبخت می شدند، زمزمه کردم:-باشه، فقط جوری ننویسین که همشهری ها منو بشناسن…-مونا، حالا می تونم باهات در رابطه با زندگی خودت صحبت کنم؟به میان حرفش پریدم:-نه، نه، من نمی خوام حرفی بزن، می خوام قطع کنم-ولی مونا…-شاید یه روزی دوباره اومدم پیشتون، اما الان نه، فقط برام دعا کنین، دوست دارم مادر بشم، پدر بچه ی من هم آدم بشه…تماس را قطع کردم………………..مینا بلبل زبانی کرد:-آقا رامین واسه المپیاد دانش آموزی دعوت شدم، فقط منو دو تا از بچه های مدرسه انتخاب شدیمرامین با خوشحالی گفت:-خیلی عالیه، خیلی خوبه، آفرین به تو دختر خوبو رو به میلاد کرد:-تو چه گلی به سر ما زدی؟میلاد به آرامی گفت:-امروز واسه شورای دانش آموزی همه تو فرمانداری انزلی بودیم، همه ی روسای شوراهارامین یکی از ابروهایش را بالا فرستاد:-به به، آفرین به تو ،خوشم اومد، همچین انگار آدم شدینگاهی به میلاد انداختم، لبخند نصفه و نیمه ای روی لبش نشسته بود. دیگر به اخلاق رامین عادت کرده بود، رامین همین بود، عوض نمی شد. رامین با صدای بلندی گفت:-واسه تو مینا می خوام یه گوشی بخرم، واسه تو هم لپ تاپ، هوی بازم سرت پایینه که، می خوام واست لپ تاپ بخرممیلاد زیر چشمی نگاهش کرد:-ممنونرامین رو به عزیز کرد:-تو هم خوب شدی، دیگه سرفه نمی کنیعزیز به آرامی جواب داد:-آره خوب شدمرامین خندید:-بخوریم، قراره امشب همه تونو ببرم رستوران، باید جشن بگیریممینا ذوق زده کف زد و میلاد به آرامی لبخند زد، عزیز هم خوشحال بود، من هم از خوشحالی عزیزانم، خوشحال بودم……………….رامین خم شد و همانطور که کفشش را به پا می کرد، گفت:-یادته یه زمانی با کفش میومدم تو خونه؟ خل بودما، آدم تو خونه ی زنش که با کفش نمیاد توکمرش را صاف کرد:-مونا بهتری؟ حال و روزت خوبه؟ درد ماهانه ات بهتره؟سر تکان دادم و کیفش را به سمتش دراز کردم:-خوبم رامین، بیا اینم کیفترامین دستم را به همراه کیفش در دست گرفت و بوسید:-استراحت کن خانمم، منم برم، شب میام دنبالتون، پماد گرفتم گذاشتم کنار میز تلویزیون، راستی…کمی این پا و آن پا کرد:-بعد از دوره ات بریم خونه ی من، باشه؟لبهایم را روی هم فشار دادم و گفتم:-باشه-سعی میکنم نزنم، هلت میدم، نمی دونم یه چیزیو میشکنم، باشه مونا؟باز هم سری تکان دادم، رامین با نگرانی گفت:-مونا تو که از پیش من نمیری؟ دوستم داری مگه نه؟-آره دوست دارمخندید و مرا به سمت خود کشید و لبهایم را بوسید:-آب نبات چوبی شیرین من، دوست دارم، شب میام دنبالتون……………رامین که رفت، همانجا داخل راهرو روی زمین نشستم، کمر درد داشتم و بین کتفم می سوخت، نگاهم روی مچ دستم ثابت ماند، کبود بود، دو هفته ی پیش با مشتش محکم روی مچم کوبیده بود، به یاد آن روانشناس افتادم، شاید یکی از همین روزهای خدا پیش او می رفتم، شاید امروز، شاید فردا، شاید ده سال دیگر، شاید هم زمانی که مینا و میلاد از آب و گل در می آمدند، اما حالا زمانش نبود، صدای خنده ی شاد مینا را شنیدم:-وای گوشی می خره واسم، من اپل می خوامصدای میلاد را هم شنیدم:-دلم نمی خواست چیزی واسم بخره، اما به لپ تاپ خیلی احتیاج داشتمچشمانم را بستم، همه خوشبخت شده بودند،این هم سرنوشت من بود، من آب نبات چوبی بودم…پایانسلام، بدون مقدمه میخوام این پاورقی رو بخونینسال هشتاد بود، آذر ماه، دفترچه های کنکور رو آوردن توی مدرسه پخش کردن، من پیش دانشگاهی بودم، شاگرد زرنگ کل مدرسه، و تو یه رقابت درسی شدید با یکی از همکلاسیهام به نام مستعاره سعیده، یادش بخیر قیمت دفترچه ششصد تومن بود.دیدم سعیده دفترچه نگرفت، باهاش کری داشتم، رفتم گفتم چی شد؟ ترسیدی از رقیبت که من باشم؟ بهم گفت غزل تو کنکور قبول میشی از الان تبریک میگم اما من امسال کنکور نمیدم، ینی اصلا کنکور نمیدم، شوکه شدم، ما رقیب بودیم و من اصلا از جا زدن خوشم نمیومد، اون وقتها هفده ساله بودم، بهش گفتم سعیده چرا کنکور نمیدی؟ گفت یه پسری رو دوست دارم، بابام منو به اون نمیده، با همون عقل هفده ساله ام بهش گفتم، سعیده تو کنکورتو بده، شوهر هم میکنی، تو حیفی، گفت نه، این پسره مشکل روحی داره، بابام می دونه میگه اگه اینو میخوای باید قید درسو بزنی، گفتم خر نشی کنکور ندی، گفت نه غزل من کنکور نمیدم، خودم خوبش میکنم، باهاش می مونم، سه سال دیگه کنکور میدم، من اون روز و روزهای بعد خیلی باهاش حرف زدم اما نتیجه نداد، من قبول شدم و رفتم دانشگاه، سعیده رو ندیدم و خبرشو نداشتم، تو دوره لیسانس تو اردبیل که بخش اعظمشو تو رمان یک روز معمولی واستون می نویسم هم یکی از همکلاسیهام عاشق یه پسری شده بود که شر دانشگاه بود و می خواست باهاش ازدواج کنه، اونجا هم رفتم و گفتم فلانی نکن این آدم نمیشه، آخه تو مگه کی هستی که میخوای یه آدمو به کل عوض کنی؟ اون کار خودش رو کرد و با اون آدم ازدواج کرد و به سال نکشید که از هم جدا شدن، دید اشتباه کرده بود….گذشت و گذشت و من لیسانس گرفتم و فوق قبول شدم، یه روز اتفاقی سعیده رو تو خیابون دیدم، بهش گفتم خوبی سعیده؟ چه خبر؟ گفت غزل خبر موفقیتهات به گوشم می رسه خوشحالم که میری بالا بالاها، گفتم تو خوبی؟ چرا اینجوری شدی؟ لاغر شدی؟ شوهر کردی؟گفت نه شوهر نکردمف،نامزدیم بهم خورد، بعد از سه سال که همه ی روح و روانمو به بازی گرفت، غزل حق با تو بود، تو اون سن کم تو بهتر از من فهمیدی….زمان گذشت و من مدیر یک مرکز مشاوره شدم، دیدم اکثر کسایی که میان پیشم یه تفکر غلط دارن که می تونن طرف مقابل رو عوض کنن،اومدم تو این سایتو دیدم اینجا هم آسمون آبیه،گفتم بنویسم از پرونده هایی که دارم بذار دختر پسرها ببینن که زندگی همین واقعیتهاییه که اجتناب ناپذیره، نه تفکر جادوییه من و شما که فکر میکنیم با نیروی عشق و علاقه می تونیم یک اختلال روحی رو درمون کنیم.مونا که اومد پیش من، من باورم نشد ده تومن نداره پول ویزیت منو بده(تو سال هشتاد و نه)پالتویی که تنش بود اون زمان سیصد تومن بود، پوتینش صد تومن، اما پولی از خودش نداشت، وقتی اومد پیش من زار زد این مشکلمه کمکم کن، و بعد بهش راهکار دادم و گوش نکرد، گفت به رامین کمک میکنه و نتونست…بارها باهاش تماس گرفتیم در صورتی که وظیفه ی ما نیست، جواب تماس منو نداد. بچه ها من رمان رو خیلی بسته نوشتم، چون خیلی از شما دوستان به شخص من انتقاد کردین، شکنجه های رامین فراتر از دو تا مشت و لگد بود، نشد که بنویسم، تو این سایت هر رده ی سنی هست، من هیچ وقت رامین رو ندیدم و از روی حرفهای مونا و مورد مشابه ای که یکی از همکارها تو رشت واسه من تعریف کرده بود، رمان رو نوشتم، اتفاقات کلی بر مبنای حرف موناست، مثل فقرشون، درگیری میلاد و رامین، مشکل باروری مونا، شاخ و برگها از خودمه، من عکس رامین رو دیدم، و بر طبق اون تونستم رمان رو پیش ببرم، و ظاهر رامین رو شرح بدم. خاطرات اذیتم کرد، شماها مونا رو از نزدیک ندیدن و من دیدم، وضعیت بدتر از اون چیزی بود که من نوشتم.غزل سادات پشانزدهم آبان نود و یک.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *