کیف قاپ ناشی کار دست خودش داد

روی نیمکت آبی نشسته و نگاهش را به زمین بازی دوخته است معلوم نیست به چه چیزی فکر می کند و حواسش کجاست چراکه وقتی صدایش می کنیم نمی شنود به گزارش اش برود شاید هم به روزهای خوبی که داشته فکر می کند نمی دانم شاید هم به گذشته تلخ و سیاهش به شانه اش می زنم یکه می خورد مرا نمی شناسد و مثل فنر از جایش بلند می شود دستانش را از پشت قلاب می کند و بدون اینکه حرفی بزند روبه رویم می ایستد خودم را معرفی می کنم و از ادامه …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *